معرفی توانمندی شهرداری ها - تربت حیدریه - مشاهیر
۱۳۹۴/۰۴/۲۴ تعداد بازدید: ۱۴۱۷
print

مشاهیر شهرستان تربت حیدریه خاندان قرایی محمد ابراهیم اکبرزاده سهی تربتی شاه سنجان محمد قهرمان سهیلی ابوسعید ابوالخیر استاد بهشتی حافظ تربتی حاج آخوند ملاعباس تربتی رهایی خوافی خواجه جان خوافی ریاضی تربتی

مشاهیر

مشاهیر شهرستان تربت حیدریه


خاندان قرایی                                              محمد ابراهیم اکبرزاده

سهی تربتی                                               شاه سنجان

محمد قهرمان                                              سهیلی

ابوسعید ابوالخیر                                         استاد بهشتی

حافظ تربتی                                                حاج آخوند ملاعباس تربتی

رهایی خوافی                                            خواجه جان خوافی

ریاضی تربتی                                              شکسته

محمد حسن حسامی محولاتی                     سید علی اکبر ضیایی                                              

ابراهیم صهبا                                               محمدرضا شفیعی کدکنی

عشرت قهرمان                                            راشد تربتی

حسنعلی قهرمان                                        امتی

 


سهیلی


نامش ((محمدحسن ))تخلصش ((سهیلی ))فرزند ((غلامحسین))درتربت حیدریه متولد ودرهمان جا تحصیل کرد.

ابتدادکان سقط فروشی داشت وپس ازانقلاب مشروطیت وتغییر رژیم ایران وی تنها قائد مشروطیت درآن شهر بوده وتشکیل حزب داد وبعد به بازرگانی پرداخته درپرتو حسن تشخیص ونیروی بیان وشعر وآزادی خواهی درآن شهر خدمات شایانی نمودوآخر عمر از کلیه امور اجتماعی براثر کهولت دست کشیده عزلت اختیار کرد.

مرحوم گلشن آزادی می نویسد:(سهیلی )مردی شریف ومهربان ومقدس وعارف مشرب بود.مثنوی عشقی ناقصی دارد به سبک ((خسرو وشیرین ))نظامی که قبل ازپیدایش مشروطیت به نام ((بهرام وگل اندام))شروع به ساختن نمود درحدود 1000بیت که سرود جریان کارهای سیاسی سالها نظم آن رابه تعویق  افکند وبعداز چند صد بیت دیگر که به تقاضای من بنده سرودبه دست فراموشی سپرده شدومرااین دوبیت ازآن مثنوی درنظر است:


این چند بیت هم ازغزلی است که درنامۀدیگر بهرام آمده:

حریف عشق دوشــین زد صــلایی                        کــــه بــــازآگــر خـــریداربــــلایی
پریشان تــر ز زلف جــمعی ای جان                       به چـــین دربند بـــی جرم وخطایی
مزن زین بیش ناوک بردل ریـــش                          شکســــته تار رانبود صـــدایــــی
صـــبا بر گـــو طـــبیب عاشقان را                         مــــریض عشـــق رابــــخشدشفایی
طبیب عشـــق اگـــر چه نیــک داند                      کـــه درد عشـــق رانبود دوایــــی
((سهیلی ))عاشقان رادردوعالـــم                      زکوی دوســت خوش ترنیـست جایی

((سهیلی))درشعر ارتجالی دستی داشت ولی به توجهی نه غزلیات خودراجمع ونه توفیق امعان نظر واتمام مثنوی مذکور راپیدا نمودوخود علت راچنین می گفت:
((درجوانی می دیدم غزل ساختن کاری نداردبعدها هم که قریحه ازفعالیت افتاد ووسواس پیری ومشکلات زندگی مانع شد آدم می بیند شاعری سهل نیست))
مرحوم گلشن آزادی ادامه میدهد :(این بنده تربیت های نخستین شعری خود رامرهون استادی ولطف ایشانم و((عبدلحسین ))فرزند بزرگ آن مرحوم نیز شعر می گوید.
((میرزای سهیلی))درسال1293قمری متولد شده ودرمقدمه دیوانی که فرزند ارشد وی ((عبدلحسین ))برای ایشان ترتیب داده ((میرزای سهیلی ))تربیت خود رامدیون حجت الاسلام شیخ یوسفعلی تربتی می داند.درمسافرتی که درتیرماه 1330به تربت کردم چندی بودکه چشم میرزا آب آورده بود به دیدنش رفتم .ضمن صحبت گفتند((من درتمام عمربیش ازنیم  ساعت شاعرنبودم ))واین قضیه راکه درذیل می نویسم بیان کردند.
عجب اینکه شروع به خواندن مثنوی به نام ((وداع آخرسید الشهدا))کرده وبدون اندک تأمل و تساهلی آن اشعار رااز حفظ بلند بلند برای من خواند وپیران دانندکه از مردی 85ساله بدون اشتباه این همه شعر بی تأمل خواندن خیلی کار است .درمقدمـۀ دیوان وی نوشته است:درچهارده سالگی روزی گلستان سعدی رامی خواندم این قطعه(غرض نقشی است کزما بازماند)مرا برانگیخت که باید صاحب نقشی شوم ومن باید شعربگویم وهمان جا شعری ساختم که این دوبیت ازآن غزل است:

پروانه وار غم هجر تو سوختم                         ازشمع روی تو نبدی قسمتم جز این
زاهد برو فسانه مخوان وفسون مدم                   کز ره نمی توان برد ابلیس مخلصین

وچون در15سالگی متاهل شدم برای تأمین معاش دکان عطاری باز کرده مشغول کسب شدم.((سهیلی ))در20آذرماه 1341شمسی مطابق با 13رجب 1382قمری درگذشت ودرسه چهار سال پایان عمر ،استاد فاقد بینایی گشت
 

سهی تربتی

((ذبیح الله صاحبکار))متخلص به((سهی ))فرزند ابراهیم اهل دهستان معروف به جلگۀ ((زاوه))است که در قریۀ((دولت آباد ))بیست کیلومتری تربت حیدریه واقع است .وی در سال 1314شمسی قدم به عرصه حیات نهاده است
تحصیلات ابتدایی رادردبستان قریه طی کرده وبرای تحصیل دورۀدبیرستان به شهر تربت رفته واز همان زمان به شاعری پرداخته وبا تشویق های پدرش که مردمی ادب دوست بوده تاییدمی شده است.
درگفت وگویی که با ایشان داشتم درمورد شرح زندگی شان فرمودندکه ازکتاب ((صدسال شعرخراسان ))استفاده شود.دراین کتاب (ص302)مرحوم گلشن آزادی چنین نوشته است:
((درشرح حال مختصرش که چندی پیش درتجارتخانۀ ((قدسی ))ازاو خواستم چنین می نویسد:چون من از همان دوران کودکی جز آزادگی مفهومی برای زندگی تصور نمی کردم محیط مدرسه رامخصوصا درآن زمان که نسبت به امروز رضایت بخش نبوده منافی با عقیده خود می دیدم ولی سعی پدرم درباره تحصیلم اجبارا مرا به صبر وادارمی کرد تا بالاخره شبی تصمیم گرفتم فرارکنم وچون برادرم درتربت جام کارمند ارتش بود آن دیار مقصدکرده بامدادی به طرف تربت جام حرکت کردم وروز قبل از حرکت غزلی ارتجالا دردبیرستان گفته بردیوار گچی آن نوشتم که:

من آن مرغم که درفصل گل از طرف چمن رفتم

درید ازدرد بر تن غنچه پیراهن چو من رفتم

 

اسحاق خان قرایی
مشهورترین فرد طایفه قرایی اسحاق خان معروف به سردار می باشد.  اسحاق خان قرایی  تربتی مردی بود از طبقات پایین و در اوایل حال از اواسط الناس ایل قرایی بود که پدرش در خدمت نجفقلی خان از امرای قراتاتاربه شبانی روزگار می گذراندند و اسحاق خان هم در ایام جوانی آثار رشد از وی بظهور رسید و به خدمتی لایق در حضور امیر منصوب گشت.
مؤلف گنج دانش می گوید: اسحاق خان چوپان زاده ای است که براثر سیاست و ذکاوتی که داشت توانست در نظر پدر ترقی یافته تا اینکه صد نفر به حوالیش گرد آمده سرکرده آن جماعت شود.
اسحاق خان در سایه تهور و لیاقت همین پدر بود که موفّق شد در خدمت نجفقلی خان امیر قراتاتار چنان ارتقاءیابد که بعد از مدتی جای وی را بگیرد.
مؤلفان معاصر اسحاق خان معتقدند که اسحاق خان در شهریور سنه 1231 ه به قتل رسیده است و در زمان قتل، عمرش از هفتاد متجاوز بوده  باید در حدود سالهای 1150 متولد شده باشد. یعنی در زمان حکومت امیر خان قرایی در دولت آباد.
به هر حال اسحاق خان پس از قتل نجفقلی خان قراتاتار، دختر وی را به حباله ازدواج خود درآورد و فرزندانی که از او می آورد برسایرین ترجیح می دهد  و پسر بزرگ وی را جانشین و وارث خود مقرّر کرده و بدین ترتیب بسیاری از قبیله به حکومت وی گردن نهادند.
مؤلف گنج دانش در مورد چگونگی برآمدن اسحاق خان چنین نوشته است:
« وقتی اسحاق خان از امیر خود درخواست کرد که فرمان دهد کاروانسرایی در تربت حیدریّه به جهت رفاه مسافرین بسازد، نجفقلی خان با مبلغی خطیر او را به خدمت مذکور مأمور ساخت. اسحاق خان به انجام مقصودی که مدتها در خزانه خاطر داشت پرداخت، رفته رفته کاروانسرا را قلعه ای مربع ساخت ودر ضمن به جلب قلوب و استمالت خاطرها کوشید و اختلاف میان قبیله انداخت به نوعی که پس از اختتام کارقلعه، نجفقلی خان بدست صاحب منصبان خود عرضه اتلاف گردیده و به اسلاف پیوست. اخلافش نیز سلامت نماندند. این واقعه سبب نزاع میان قبیله قراتاتار و تقویت اسحاق خان گردید و اعدای نجفقلی خان نیز خود را در حمایت وی کشیدند و حسن تدبیر او به جایی رسید که پسر چوپانی یکی از امرای مقتدر خراسان گشت ودر اوایل حال هواخواهی و اظهار اطاعت پادشاه افغانستان نموده از وی مدد کلّی یافت و با لشکر وی به کابل رفت.»
اسحاق خان قرایی و سلطنت قاجاریّه

پس از اینکه اسحاق خان قدرت را از نجفقلی خان می گیرد و به مرمّت و بازسازی قلعه تربت حیدریّه که در اثر ترکمن تازیها آسیب فراوانی دیده بود می پردازد و به اعتبار حصار بلندی که بر حریم شهر احداث می کند نیرو گرفته و در آشفته بازار حکومت فتحعلی شاه که کشور ما از چند طرف در معرض حملات روسها، ترکمنها و ازبکها بود ، وی که مستظهر به روابط دوستانه اش با امیر کابل بود  با روابط دوستانه و حمایتی که به موقع از آقا محمد خان قاجار کرده بود  هنگامیکه خود را قدرتمند و حکومت مرکزی را ضعیف می بیند  به همراهی دیگر خوانین خراسان درمقابل دربار قاجاریّه به مقاومت برمی خیزد. 

درزندگی نامه استاد محمد قهرمان در جلسه ای در تاریخ 20/6/69 به بیان خود ایشان :
نخست از نسب خود آغاز می کنم ، آن هم خدای ناکرده نه از باب مفاخره ، که افتخاری نیست و بنده هم فارغم از این حرفها . بلکه تنها برای اطلاع دوستان شنونده
دهم تیر 1308 در تربت حیدریه دیده به جهان گشودم . پدرم محمد صادق نام داشت پدرش نیز محمد میرزا بود ، فرزند قهرمان میرزا ، پسر حسنعلی میرزای شجاع السلطنه ، فرزند فتحعلی شاه .
از سوی مادر ، نوه محسن میرزای ظلی هستم که شعر می سرود و از زبان فرانسه  هم ترجمه می کرد . نسب او به ظل السلطان یکی از پسران فتحعلی شاه می رسد ، که پس از درگذشت پدر چند روزی با لقب ((علیشاه )) سلطنت کرد .


ذوق شعر در خاندان قاجار تقریبا موروثی ست . فتحعلی شاه (( خاقان )) تخلص می کرد و شجاع السلطنه که صاحب دیوان است متخلص به شکسته بود و پسر او قهرمان میرزا تخلص ((عشق )) را برگزیده بود . از پدر بزرگم محمد میرزا شعری روایت نشده ، ولی چند تن از فرزندان او شعر می سرودند . اشعر آنان مرتضی میرزای قهرمان بود که مانند جد اعلای خود ((شکسته)) تخلص می کرد و روزنامه ای به نام خورشید در مشهد منتشر می کرد .

پس از آنکه شناسنامه معمول شد ، پدرم نام خانوادگی قهرمان را برگزید و بیشتر خویشان نیز چنین کردند ، ولی یعضی نیز قهرمانی قهرمانی یا شجاع نیا را پسندیدند. پدرم شعر نمی سرود ولی به مطالعه شعر بسیار راغب بود . مثنوی را با آوازی دلنشین می خواند و خط را زیبا می نوشت . کتابهایی که داشت شاهنامه بود و خمسه نظامی و مثنوی مولوی و سعدی و حافظ و قاآنی وشاید یکی دو کتاب دیگر پدر من مانند پدر و جد خود ملاک بود . من کوچکترین فرزند خانواده بودم ، دو برادر و دو خواهر بزرگ تر از خودم داشتم  .
پدرم مرا سلطان محمد نامیده بود و به احترام پدرش محمد میرزا تا پنج سالگی خود او و دیگران بنده را (( آقا )) خطاب می کردند .
پنج ساله بودم که مادرم در سن 35 یا 36 سالگی در تهران درگذشت . چند ماه بعد پدرم ازدواج کرد و از این همسر صاحب دو دختر و یک پسر شد . اوایل خرداد 21 که تازه امتحانات ششم ابتدایی را گذراندم بودم ، پدرم که برای درمان بیماری خود به تهران رفته بود در سن 45 سالگی در هان شهر در گذشت و مثل مادرم در امامزاده عبدا... به خاک سپرده شد .
شاید ما خواهران و برادران ذوق ادبی را از مادر به  ارث برده باشیم ، که گرچه شعر نمی سرود ولی داستان بلند رمان مانندی از او بجا مانده .از سال سوم ابتدایی چیزهایی به نام شعر می ساختم . مثل :

تو گر می توانی که نیکی کنی
بود بهتر از بد که با کس کنی

یا این بیت :

بد مکن زانکه بد چو کارت بود
گر پشیمان شوی ندارد سود

من چون آدم مرتبی هستم ، کلیه این آثار بی ارزش را نگه داشته ام ولی یک روز باید بنشینم و پس از بازخوانی همه را دور بریزم .
در کلاس اول و دوم دبیرستان تحت تاثیر اشعار اجتماعی و انتقادی پسر عموی بزرگم آقای ((یزدان بخش قهرمان )) گاهی حرفهای گنده گنده می زدم .
هنوز کشور بی سرپرست ایران ، پر

ز انگلیسی و روسی و از لهستانی ست

شده ست کشور ایران ز انگلیس خراب

به کله پدر هرچه انگلیسی است

دگر به کار وطن این شه زبون نخورد

از آنکه اغلب افعال زشت را بانی ست

معلم ادبیات ما مرحوم نحوی که خودش هم شعر می سرود با لهجه ی غلیظ تربتی و با گفتن ((برک ا... شازده )) مرا تشویق می کرد .
سال اول و دوم دبیرستان را در تربت گذراندم . شهر مادر آن زمان تا کلاس سوم دبیرستان بیشتر نداشت . خواهر بزرگم که در تهران زندگی می کرد ، مرا با خود به تهران برد . حسابی به غزل چسبیده بودم . سال چهارم را در شبانه روزی البرز گذراندم و به سلامتی سه تجدید در دروس جبر و هندسه و مثلثات آوردم . در امتحانات شهریور شرکت نکردم و این بار سال چهارم را به دبیرستان شاهپور تجریش رفتم .
چون آدم دیر جوش و گوشه گیر ، در هر سال تحصیلی دوستانم از دو سه تن بیشتر نبودند . در این سال بهترین دوست من رکن الدین خسروی بود که بعدها کارگردان تاتر شد . معلم ادبیات ما آقای معمار پور بود ، کرمانی که لهجه ی غلیظ ، ایشان پس از آنکه دکترای ادبیات فارسی گرفتند ، نام خانوادگی خود را به فرزام بدل کردند و در دانشکده  ادبیات اصفهان بکار پرداختند. البته فعلا چند سالی ست که بازنشسته شده اند .
باری این سال تحصیلی را با دو تجدید در دروس هندسه و جبر به پایان رساندم . خواهرم می گفت اگر دو سال دیگر در کلاس چهارم بمانی بدون تجدید قبول خواهی شد ! بالاخره جل و پلاسم را از تهران جمع کردم و به مشهد آمدم . یک ماه شاگرد سرخانه مرحوم صفوی بودم و هندسه و جبر خواندم و در امتحانات شهریور قبول شدم . از اول مهر سال 26 در دبیرستان شاه رضا به تحصیل پرداختم و با بهترین دوست دوران زندگی خود مرحوم اخوان ثالث آشنا شدم . با هم روی یک نیمکت . پشت یک میز بودیم . ودر کنارما هم آقای صالحی بود که فعلا فرهنگی بازنشسته ای ست . بجنوردی ست و اخوان او را به شوخی ترکمن می نامید . من و اخوان دروس جبر و هندسه و مثلثات و شیمی از ضعیف هم ضعیف تر بودیم . بیشتر وقتمان را با خواندن شعر و مباحث ادبی می گذراندیم .
از همان سال پای ما به محفل مرحوم فرخ باز شد و توانستیم از محضر آن بزرگوار و مرحومان نصرت ، عقیلی ، نوید ، گلشن آزادی و سایر بزرگواران استفاده کنیم .

 

دوست خوبی داشتیم به نام غلام علی نحوی ، امتحانات خرداد نزدیک می شد ما سه دوست تنبل ، نامه ای به دبیرستان نوشتیم که امتحانات خود را در شهریور خواهیم گذراند . همان سال من قصیده مفصلی ساخته بودم برای ((اخوان )) با استفاده از دروس مختلف با مطلع
ای دل بی نوای سرگردان
مانده در کار خویشتن حیران

تا این بیت که :

بطر در جبر و شیمی و فیزیک
راست مانند مهدی اخوان

و سپس گریز زده بودم به مدح .
باری نمی دانم اخوان بر سر چه موضوعی با پدر خود اختلاف پیدا کرده بود . دکتر ( حسین ) قهرمان برادرم هم با من سر عدم شرکت در امتحانات خرداد بگو مگو کرد و هکذا از پدر اندر خود که عمویش بود ناراحت شده بود . سه نفری از خانه ها قهر کردیم و منزل کوچکی در پنجراه شاپور نزدیک چهارراه لشگر اجاره گرفتیم . حدود یکماه بعد اخوان و نحوی با خانواده ی خود آشتی کردند و من هم پیش مهندس قهرمان برادرم که در گرگان تدریس می کرد و در بندر گز به کشاورزی اشتغال داشت رفتم  ، با این قرار که چون حتما در مشهد مردود خواهم شد سال تحصیلی آینده را در گرگان بگذرانم . تقریبا بیست روز به شروع امتحانات شهریور مانده بود که به مشهد برگشتم و یکراست به خانه اخوان رفتم . درس هایی را که می توانستیم با هم خواندیم و ریاضیات و فیزیک و شیمی را که از عهده ما خارج بود ، به قضا و قدر وا گذاشتیم . یادم رفت بگویم ، اخوان دیپلمه هنرستان بود ولی باید سال پنجم دبیرستان را که علمی می گفتند می گذراند تا بتواند به سال ششم و سپس به دانشگاه راه بیابد . در شبهای امتحان ریاضیات و فیزیک و شیمی من فال می گرفتم و  قضا قورتکی یکی دو صفحه را از بر می کردم ، اتفاقا سوالات هم از همان ها در می آمد . امتحانات نهایی در دبیرستان فردوسی برگزار شد . روزی که نتایج رااعلام کردند و من نام خود را جزئ قبولی ها دیدم از تعجب شاخ در آوردم .متاسفانه اخوان و نحوی هر دو مردود شده بودند . من به تهران رفتم و در رشته ادبی دبیرستان البرز مشغول تحصیل شدم . اخوان هم چند ماه بعد به تهران رسید ، به استخدام فرهنگ در آمد و در کریم آباد و پلشت و ورامین به کار پرداخت . یک بار در آنجا به دیدنش رفتم و او هم چند بار به تهران آمد .
چند نوبت با اخوان به خدمت مرحوم بهار رسیدیم . پسر عمویم یزدان بخش داماد ملک الشعرا بود و من با پسر استاد یعنی مهرداد همکلاس بودیم .
پس از گذراندن سال تحصیلی شناسنامه ام را برای عکس دار کردن به اداره آمار و ثبت احوال سپردم . پس از صدور شناسنامه جدید دیدم خلع درجه شده ام . ((سلطان)) از اول نام بنده حذف شده بود و میرزا هم از آخر نام پدرم .
می گفتند حضور در کلاس های دانشکده ادبیات ضروری ست ولی دانشکده حقوق چنین نیست . چون بخصوص از نظر مادی ترجیح می دادم که در دهکده امیر آباد نزدیک تربت پیش مادر بزرگم بگذرانم دانشکده حقوق را ترجیح دادم . همه همکلاسی ها جز مهرداد بهار و فرامرز برزگر که به دانشکده ادبیات رفتند ، به دانشکده حقوق رفتیم . با رکن الدین خسروی همکلاس بودم .
آن سال را در تهران ماندم ولی امتحانات را طبق معمول موکول به شهریور کردم . خسروی هم دنباله رو من شده بود. البته سال بعد به دانشکده ادبیات رفت . نفرتی که از دروس دانشکده حقوق داشتم سبب شد که دوره سه ساله آن را مشعشعانه در شش سال بگذرانم و رساله ام را چهار سال بعد تحویل بدهم .
سال تحصیلی 31_32 را با اخوان و مرزبان در تهران هم خانه بودم اخوان تازه ازدواج کرده بود ولی هنوز همسرش را به تهران نیاورده بود . با مطبوعات کار می کرد و قید فرهنگ را زده بود. پس از اتمام تحصیلات به تربت برگشتم  و چند سالی را به امور کشاورزی در ده کوچک خرم آباد واقع در مه ولات گذراندم . در دهم تیرماه 1338 با نوه عمویم ازدواج کردم .از اول مهر  1339 تا نهم آذر1340  در بانک عمران به کار اشتغال داشتم . از چند ماه قبل مرحوم دکتر فیاض مرا تشویق کرده بودند که در دانشکده ادبیات بکار بپردازم از دهم آذر 1340  به خدمت دانشکده در آمدم تا دهم آذر 1367 که به درخواست شخصی بازنشسته شدم و در کتابخانه مشغول بودم .
صاحب دو پسر 18 و 10 ساله هستم . پسر بزرگم متاسفانه نا شنواست  ولی خوب درس می خواند و بسیار باهوش است .
دوست عزیزم اخوان پس از چند سال اقامت در تهران به علت تسلطی که در ادبیات کهن داشت در شعر نو دستی قوی یافت . اکثرا من را نصیحت می کرد که در این خط طبع آزمایی کنم ولی من به غزل و بخصوص سبک هندی گرایش یافته بودم و کشش لازم به شعر نو را در خود نمی دیدم ، با اینکه کارهایی جزئی در این زمینه کرده بودم . چند تایی را هم اخوان پسندیده بود . خودم این اشعار را نیمدار نامیدم ، یعنی نه نو و نه کهنه (بین وسط)
گذراندن چند سال در محیط روستا به خصوص که از کودکی تابستانها را هم در ده بسر می بردم مرا به جمع آوری دو بیتی ها و ضرب المثل ها و اصطلاحات علاقه مند کرد و حاصل آن دو هزار دو بیتی ست و مقدار زیادی یادداشت ، اگر فرصت تنظیم آنها را بیابم .
از سال 1324 گاهی به تفنن غزلی به لهجه تربتی می سرودم . غزلی را که در سال 1327 ساخته بودم برای مرحوم بهار خواندم و مورد تشویق ایشان قرار گرفتم . پس از آن کار را بسیار جدی گرفتم . من به لهجه قصیده ، غزل  ،رباعی ،ترکیب بند ، ترجیع بند ، مثنوی ، قطعه و دو افسانه بلند روستایی با استفاده از اوزانی که در ترانه ها و متل ها بکار می رود مانند پریای شاملو ساخته ام . در غزل به سبک هندی متمایلم و به قول اخوان به معتدلات آن . در غزل های سالهای اخیر گاه اندکی از این سبک فاصله گرفته ام . جاودان یاد اخوان آنها را بیشتر می پسندید .
از اواخر سال 1339 یا اوایل 1340 با دوستان شاعر قرار گذاشتم که بعد ازظهر های سه شنبه در خانه من گرد هم بیایند و چند ساعتی را با هم باشیم .
از سال 1354 که کلبه فعلی من با قرض و قوله و سپس از محل فروش خرم آباد سر پا شد، دوستان محل ثابتی یافتند و الا سالهای قبل را با من در خانه های استیجاری و خیابان های مختلف گذرانده اند .
کلاته خرم آباد را در آخرین مرحله اصلاحات ارضی به ناگزیر از دست دادم . البته در آمد آن ناچیز بود و من پولی برای راه انداختن چاه عمیق نداشتم ، اما به هرحال یادگار پدر بود و دلخوشکنکی و شرّابه اعتباری .
چون خود اصولا شاعری غزل سرایم ، گویندگان مورد علاقه ام را نیز باید در میان غزل سرایان جست . شعرای قدیمی دلخواه من حافظ و صائب اند . از معاصران سیمین بهبهانی و سایه را دوست دارم و پس از آن دو یار عزیز همشهری خود صاحبکار را . در شعر نو تنها به اخوان معتقدم و او را استاد مسلم در این خط می دانم . البته بعضی از غزل های او هم شاه کار است و جای هیچگونه حرفی ندارد . یادش جاودان باد ، چه زود رفت و دوستان را تنها گذاشت .
از سال 1375 به کار گرد آوری اشعار مولانا صائب پرداختم که پنج جلد آن به طبع رسیده و جلد ششم زیر چاپ است . قبل از آن دیوان صیدی تهرانی را به طبع رسانده ام و دیوان کلیم هم باید همین روزها منتشر شود . دیوان میر رضیدانش مشهدی و یکی دو شاعر دیگر سبک هندی را هم در دست دارم . منتخبات اشعار صائب را چند سال قبل تدوین کرده ام و شاید در سال آینده زیر چاپ برود . کار منتخب آثار گویندگان سبک هندی نیز به نیمه رسیده است . خداوند توفیق اتمام تالیفات نیمه کاره را عنایت بفرماید.



ابو سعید ابوالخیر

دوران کودکی ابوسعید در مهنه گذشت. و تعالیم اولیه و قرائت قرآن را نزد ابو محّمد عنازی فرا گرفت و پس از آن در حدود  دوازده سالگی برای تحصیل علوم رایج آن دوران, مرو که از مراکز مهم و اصلی فراگیری علوم بوده است , عزیمت می کند و از محضر استادانی چون ابوعبدالله خضری و ابوبکر قفال مروزی و دیگر استادان ,علم فقه و سایرعلوم ظاهری را می آموزد . تا اینکه  به خانقاه پیر ابوالفضل سرخسی در  آمده و تحت تاثیر سخنان او, یک باره ,علوم ظاهری را رها کرده و تمام کتابهایش را زیر خاک دفن می کند و به عرفان و تصوف روی می آورد . در تصوف نیز از محضر بزرگانی چون, ابوالقاسم بشر, ابوالفضل سرخسی ,ابوعلی دقاق و...کسب فیض کرده است.
ابوسعید تا چهل سالگی شاگردی کرد و سپس به مقام ارشاد رسید و به دستور ابوالفضل سرخسی برای راهنمایی خلق به  زادگاه خود مهنه برگشت, و البته همچنان بر عبادت و ریاضت و مجاهدت  افزود و نیز به تربیت مریدان پرداخت.
دیری نگذشت که مردم بسیاری بدو گردیدند. چندان که همسایگان به حرمت او شراب  نمی نوشیدند و پوست خربزه ای که از دست او می افتاد به تبرک به بیست دینار می خریدند.

بزودی  گروهی از مخالفان که از فراوانی مریدان وی بر آشفته بودند, بر ضد او به نزد قاضی رفتند و به  کافر بودنش گواهی دادند و گفتند: به  هر زمینی  که وی را آنجا گذر افتد از شومی این مرد  در آن زمین نبات نمی روید . و حتی روزی در مسجد بود و زنان بر بام آمدند و نجاست بر سرش انداختند و جماعتیان  آن مسجد از جماعت باز ایستادند و می گفتند :تا این مرد دیوانه در این مسجد باشد ما به جماعت  نشویم. در اثنای این احوال پدر و مادر شیخ در گذشتند و شیخ  را بندی که ا ز جهت رضایت  ایشان بر راه او  بود برخاست   و  یکسره  به ریاضت و مجاهدت پرداخت و هفت سال دیگر در بیابانها و خلوت جایها به عالم خود مشغول بود.
در کتابهای بسیاری, از ملاقات  ابوسعید و ابن سینا و گفتگوهای سه روزه آنان و ارادت یافتن بوعلی به شیخ  سخن رفته است. اما محققان معاصر بیشتر احتمال داده اند که این دو تن با یکدیگر فقط مکاتباتی داشته اند نه ملاقاتی و مصاحبتی .
در هر حال نامه هایی که میان بوسعید و ابن سینا و دیگران رد و بدل شده و حشر و نشر او با دیگران بویژه دانشمندان معاصرش, مقام فضل و کمال بوسعید را نشان می دهد.
سفرهای  ابوسعید به آمل, خرقان, بسطام , دامغان, استرآباد, بست ,
مرو, هرات ,طوس نیشابور و اقامت در برخی از این شهرها به شهرت او افزوده بود سلاطین و رجال قدرتمندی مانند طغرل سلجوقی و چغری  بیگ و ابراهیم ینال به او احترام می گذشتند و حسن نظر و توجه او را مغتنم می شمردند.
خواجه نظام الملک طوسی, وزیر مقتدر سلاجقه , خود را ارادتمند بوسعید و به قول  محمدبن منور  مرید شیخ بود.
در باب شعر وشاعری شیخ فراوان سخن رفته است. اما مسلم آنکه شیخ علیرغم داشتن قریحه ای نیکو و طبعی ظریف, شعری نو نسروده اشعار دیگران را نقل میکرده است. از جمله مرحوم سعید نفیسی  در مجموعه ای قول دارند, اما با این وجود اشعاری بد و نسبت  داده اند . از جمله مرحوم  سعید نفیسی در مجموعه ای با عنوان سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر تعداد 726رباعی  و 88 قطعه و بیت پراکنده را گرد آوری کرده است.

ابعاد شخصیت ابوسعید :
سعی بوسعید بر آن بود که اگر آدمی بتواند بر نفس خود – که مظهر خود خواهی ها و  خویها ناپسند است – فایق آید, گام اصلی را در راه حق و کسب سعادت معنوی برداشته است  و این خود مهمترین اصل تصوف بود, زیرا بشر بدین طریق قادرست بدیها را از خویشتن دور و خود را تصفیه کند تا منش انسان در او قوت گیرد. البته این کار دشوا ر بود و به قول او کوه را مویی کشیدن آسان ترست از آن که از خود به خود بیرون آمدن. از این رو شیخ در هر فرصت و به هر وسیله ممکن , این  معنی را به مریدان گوشزد می کرد.
وی در همه حال می کوشید دنیا پرستی  و طمع به نعمت و ما ل را در دل پیروان از  بین ببرد زیرا چنین می اندیشید که فرو رفتن در چارچوب  دنیای مادی سبب غفلت از تربیت درون و ارزشهای معنوی است.
شیخ به همه جزئیات احوال مریدان توجه داشت. حتی به آنان آداب غذا خوردن می آ موخت . و نیز به ایشان رعایت صرفه جویی و اقتصاد و نظافت را گوشزد می کرد.
در شیوه تربیت, بوسعید از زندگی روزمره غافل نمی شد. گاه خود صلای آب بازی می داد و یاران را به تفرج به شنا و صحرا  می برد. به عنوان مربی و پیر, جوانان و پیران را به یک چشم می نگریست و در جواب  اعتراض  اشخاص می گفت: هیچ  کس از ایشان در چشم ما خرد نیست و هر که قدم در طریقت نهاد, اگر چه جوان باشد به نظر پیران باید نگاه کردن  که آنچه  به  هفتاد سال به ما نداده اند روا بود که به روزی بد و خواهند داد, چون اعتقاد چنین باشد, هیچ کس در چشم ما خرد نیست.
با همه بزرگی و حشمتی که بوسعید در نظر مریدان و معتقدان داشت , با آنان فروتنی می نمود و در حقیقت ایشان را به خصلتهای نیک  رهنمون می شد. چنانکه در پاسخ درویشی به نام حمزه التراب را در نامه ای به ابوسعید از سر تواضع نوشته بود: تراب قدمه (یعنی خاک پایش)- ابوسعید د ر جوابش این بیت را نوشت  و فرستاد:
گر خاک شدی خاک تو را خاک شدم

 

چون خاک تو را خاک شدم پاک شدم
اما خوش خدمتی را- که رنگی از چاپلوسی داشت- نمی پسندید. وقتی در مسجد کاهی بر ریش او افتاده بود درویشی دست دراز کرد و آن کاه بر گرفت و در مسجد بیانداخت شیخ رو به وی کرد و گفت :..... تو این کاه را بر محاسن ما  روا نداشتی , چگونه روا داشتی که در خانه خدای بینداختی؟
با وجود مقاماتی که پیروان برای بوسعید قائل بودند, وی از خود نماییها بدور بود و نمی خواست که  حکایت کرامات او بنویسند و به اطراف برند و مشهور شود.
رفتار بوسعید در دستگیری از مستمندان و حمایت از زیردستان و مظلومان نیز در خور توجه و درخشنده است و درسی بوده است برای مریدان. از جمله روزی که خانقاهیان در تنگدستی بودند, صد دینار زری راکه زنی برایشان آورده بود, یکجا توسط یکی از خادمان خانقاه, برای پیرمردی تنبور زن به گورستان حیره فرستاد. تنبور زن پیر شده بود و کسی او را به بزم فرا نمی خواند. شب قبل از شدت تنگدستی و نا امیدی به گورستان رو آورده بود و به درگاه خدا نالیده بود که همه خلقم رد کردند زن و فرزند نیز مرا بیرون کردند. اکنون من و تو وتو و من, امشب تو را مطربی خواهم کرد تا نانم دهی.
دست و د ل بازی شیخ و فراهم شدن وسایل تنّعم و عیش صوفیان بدست او, بیت گفتن در مجلس, و سماع و رقص جوانان و صوفیان در خانقاه و شعر خواندن قوالان و پایبند نبودن شیخ به حج ظاهری و پاره ای از سنتها  و عبادات معهود, مخالفت بسیاری را بر می انگیخت و به او نسبتهای ناروای بسیار می دادند حتی از او به نزد سلطان غزنین شکایت بردند که البته فراست و آگاهی شیخ مهنه بر ضمایر سبب می شد که دعویشان به جایی نرسد.
از ابوسعید ابوالخیر ـ رضی الله عنه ـ در دوران حیاتش کرامات بسیاری سرزده است که اغلب کرامات وی آگاه شدن بر افکار, اذهان و ضمایر درونی است. و این جز به واسطه ریاضتها و عبادات بسیار, ممکن نگردیده است.
در اسرار التوحید از زبان خود شیخ نقل است: هر چه شنوده بودیم و در کتابها دیده که فرشتگان, آن کنند, ما در ابتدا جمله بکردیم. یا شنوده بودیم و در کتب یافته که خدای تعالی را فرشتگان که سرنگون عبادت کنند, ما نیز موافقت ایشان را سر بر زمین نهادیم و آن موقفه ـ ما در بوطاهر ـ را گفتیم تا به رشته ای انگشت پای ما را به میخی باز بست و در خانه بر ما ببست و ما گفتیم بار خدایا ما را نمی یابد که ما را از ما نجات  ده. ختمی ابتدا کردیم. چون بدین آیت رسیدیم که (فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم ) خون از چشمهای ما بیرون آمد و نیز از خود خبر نداشتیم, پس کارها بدل گشت.
و باز در اسرار التوحید از زبان پدر شیخ  نقل شده است: هر شب چون از نماز خفتن فارغ شدیمی و با سرای آمدیمی, من در سرای  زنجیر کردمی و گوش داشتمی تا بوسعید نجسبد.
چون او سرباز نهادی. گمان بردمی که او در خواب شد. من نیز نجفتمی. شبی, نیمه شب از خواب در آمدم. نگاه کردم, بوسعید را بر جامه ندیدم. برخاستم و در سرایش طلب کردم, نیافتم. به در سرای شدم. در به زنجیر نبود‍!باز آمدم و بخفتم و گوش می داشتم به وقت  بانگ نماز.  او از در سرای در آمد آهسته و در   سرای زنجیر کرد و با جامه شد و بخفت  چند شب گوش داشتم, هر شب همچنین می کرد. و من این حدیث بر وی پیدا نکردم و خویشتن از آن غافل ساختم. اما هر شب گوش داشتم و چون هر شب همچنان بیرون می شد, مرا چنانک شفقت پدران باشد, دل بر اندیشه های مختلف سفر می کرد که الصدیق مولع بسو‍‌‍ الظن  با خود می گفتم که او جوان است, نباید که به حکم الشباب شعیه من الجنون, از شیاطین انس و یا جن یکی راه برو بزند. خاطرم  بر آن قرار بگرفت که یک شب او را گوش دارم تا کجا می شود و در چه کارست. یک  شب چون او برخاست و بیرون شد, من برخاستم و بر اثر وی بیرون شدم. و هر چندی رفت من از او دور, بر اثر وی می رفتیم و چشم بر وی می داشتم چنانک او را از من خبر نبود. بوسعید می رفت  تا به رباط کهن رسید, در رباط شد و در ببست. من بر بام رباط شدم و ا و در مسجد خانه ای شد که در آن رباط بوده است. و در فراز کشید و چوبی فرا پس در نهاد و من به  دو زن آن خانه مراقبت احوال او می کردم. او فراز شد. و در گوشه آن مسجد چوبی نهاده بود و رسنی. در وی بسته. آن چوب بر گرفت و در گوشه آن مسجد چاهی بود. به سر آن چاه شد و آن رسن در پای خود ببست و آن چوب که رسن د ر وی بسته بود به سر آن چاه فراز نهاد. و خویشتن را از آن چاه بیا و یخت, سر زیر, و قرآن به آخر رسانید, خویشتن از آن چاه بر کشید.  و چوب هم بر آن قرار بنهاد. و در خانه باز کرد و بیرون آمد. و در میان رباط به وضو مشغول گشت. من از بام فرود آمدم و به تعجیل  به خانه باز آمدم. و برقرار بخفتم, تا او در آمد و چنانک هر شب, سرباز نهاد. وقت آن بود که هر شب برخاستمی. من برخاستمی و خویشتن از آن دور داشتم و چنانک پیوسته, معهود بود, او را بیدار کردم و به جماعت رفتیم. و بعد از آن چند شبها, او را گوش داشتم همچنین می کرد. و مدتی بر این ریاضت مواظبت نمود. و پیوسته جاروبی بر گرفته بودی و مساجد می رفتی و ضعفا را بر کارها معونت می کردی, و بیشتر شبها درمیان آن درخت شدی که در مشهد مقدس است. و خویشتن به شاخی از آن درخت افکندی و به ذکر مشغول بودی, در کل احوال و در سرمای سخت به آب سرد غسل کردی و خدمت درویشان به نفس خود فرا کردی.

باری اگر بوسعید بدان مقام می رسد که از وی مراماتی شگرف سر می زند, بواسطه زیادت عبادت و ریاضت است. با این همه زهد و تصوف بوسعید همراه با علم است. به گونه ای که شاید از میان صوفیان تمام ادوار, کسی به اندازه او به علوم ظاهری اشراف نداشته  است. و اگر عبا دتی می کند از روی آگاهی و معرفت است و فی الواقع او عابدی است دانا  و عالمی است زاهد. چونانکه حکایت کنند: شیخ را گفتند که فلان کس در هوا می پرد. گفت زغنی و مگسی نیز در هوا پرد. گفتند فلان کس در یک لحظه از شهری می برود. شیخ گفت: شیطان نیز در یک لحظه از مشرق به مغرب می شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و بر خیزد و نچسبد و با خلق ستد و داد کند و با خلق در آمیزد و یک لحظه  از خدای غافل نباشد.

البته کسانی هم بوده اند که کرامات شیخ را انکار می کرده اند, اما این افراد نیز با دیدن چشمه ای از کرامات بوسعید, انکار و تردیدشان به یقین بدل گشته و مرید شیخ شده اند. در اینکه از اولیا خدا  کراماتی سر زند, شکی نیست و در مواقع اگر ما شخصیت ابوسعید را انسانی متعالی  می  دانیم, بخاطر همین کرامات اوست. صاحب کتاب حالات و سخنان آورده است: ابوذر روایت می کند که یک روز رسول الله علیه السلام مرا بفرستاد و گفت امیرالمومنین علی (ع) را بخوان. من به در سرای وی آمدم و آواز دادم. هیچ کس جواب نداد و آواز دستاسی  می آمد. زیر در نگریستم. دستاسی (آسیاب دستی)  می گشت و هیچ کس نبود آنجا. دیگر بار آواز دادم و امیرالمومنین علی از اندرون سرای بیرون آمد. رسول با وی سخنی بگفت که من فهم نکردم. امیرالمومنین برفت. رسول در من نگریست  و من در رسول گفت یا اباذر چه می نگری . گفتم در سرای امیرالمومنین دستاسی می گشت بی آنکه کسی بود آنجا. مرا عجب آمد. رسول گفت. یا اباذر ندانی که خداوند را فرشتگانند که در زمین می گردند، خداوند ایشان را برای معونت آل من و من موکل کرده است .
بنابراین، درک نکردن و باور نکردن کرامات از جانب منکران, دلیل بر نیست که  آن نمی تواند باشد. و این قصوری است در ادراک منکران .
علی ای حال: پروردگار جلیل خود می فرماید:  ان تنصر الله, ینصرکم. و با این کلام آسانی دیگر جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی ماند.
ابوسعید پس از عمری سیرو سلوک در انفس, و تهذیب و تزکیه نفس, پس از هزار ماه یعنی هشتاد و سه سال و چهار ماه زندگی, روز پنج شنبه چهارم ماه شعبان سال چهارصد و چهل هجری . قمری. در  گذشت. و روز جمعه او را به خاک سپردند.
او را هنگامی که در بستر بیماری بود, پرسیدند: ای شیخ, در پیش جنازه شما کدام آیت خوانند از قرآن؟ و شیخ ما گفت آن کاری بزرگ باشد. در پیش جنازه ما این دو بیت باید خواند:
خوبتر اندر جهان از این کار چه بود
 

نظرات

 نام:
 *نظر:

تعداد بازدید: ۲,۶۲۹,۴۰۸ نفر بازدیدکنندگان امروز: ۱۶۰ نفر بازدیدکنندگان دیروز: ۱,۲۱۹ نفر

کلیه حقوق معنوی و محتوای این سایت متعلق به موسسه توسعه گردشگری می باشد © .
استفاده از مطالب با ذکر منبع و لینک به سایت بلامانع است.

طراحی پورتال ،اجرا و پشتیبانی : توسعه فناوری اطلاعات اینتک